loading...

آقای ربات

میون شلوغی‌های خونه تکونی، چشمم افتاد به اون کاور مشکی. کاور مشکی گیتارمو میگم. آرزوی بچگیام! یادش بخیر چقدر پول جمع کردم و گرون شد و گرون شد و پول جمع کردن تا ...

بازدید : 9
يکشنبه 25 اسفند 1403 زمان : 17:36
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

آقای ربات

میون شلوغی‌های خونه تکونی، چشمم افتاد به اون کاور مشکی. کاور مشکی گیتارمو میگم. آرزوی بچگیام! یادش بخیر چقدر پول جمع کردم و گرون شد و گرون شد و پول جمع کردن تا که بالاخره زورم به خریدنش رسید! شبی که رفتم از تیپاکس تحویل بگیرمش چقدر ذوق و شوق داشتم!.. رفتم سراغش و زیپشو تا نصفه باز کردم.. شکستگیشو دیدم. اونجا که اسمتو نوشته بودم. یادمه اون شب که رفتی چقدر محکم مشت کوبیدم بهش. و شکست، و سیم‌هاش رفت توی دلش انگار به یکی مشت بزنی شکمشو بگیره و مچاله بشه بیوفته زمین. شکستمش. چون هر آهنگی قرار بود بزنم، قرار بود تو بیای جلو چشمم، دستتو بذاری زیر چونه ات و گوش کنی! زیپشو بستم. تا الان نگهش داشته بودم. وقتش رسیده بود که خداحافظی کنم باهاش. ولی خداحافظی نکردم! همینطوری گذاشتمش دم در تا رفتگران شهرداری ببرن احتمالا بسوزوننش یا... نمیدانم.

یه سری کتاب کنکور (کنکور سراسری) نگه داشته بودم چون برام معنی داشتن. مثلا یکیشو یادمه برای خریدنش چنددد روز رفتم کارگری ساختمون کار کردم! یکیشو یه آدم تصادفی یه شب اومد گفت من میخوام برای آدمای کنکور یه کار خیر بکنم بگو چه کتابی نیاز داری بخرم! الان که بهش فکر میکنم از حس ترحمش میخوام بالا بیارم تمام روز و شبایی که پای اون کتاب‌ها پای درس و کنکور لعنتی خوابم میبرد. اونا رو هم ریختم توی یه پلاستیک مشکی و گذاشتم دم در. بی خداحافظی.

مچ دستم از کش خیلی ترسیده... حالا وقتی میرم سر جزوات کنکور ارشد و پای برگه‌هاش یه قلب و اول حرف اسم تو رو میبینم، دیگه یاد تو نمیوفتم. مچ دستم نمیذاره یاد تو بیوفتم چون این کش جدیده که انداختم دستم بیشعور خیلی درد داره! تو نمردی. ولی منو کشتی. این اصلا زیبا نیست. چرنده. اون عکسایی که از وسط آسفالت‌های ترکیده یه گل اومده بیرون. چرت و پرته. فقط کافیه اینطوری فکر کنی که اون خاک دیگه مرده. دیگه دیر شده. دیگه براش مهم نیست گیاهه رشد کنه بیاد بالا... دیگه هیچی مهم نیست. امروز من پرونده تمام آدمایی که نگه داشته بودم رو بدون چک کردن دوباره، شیفت دلیت کردم. من دیر فهمیدم ولی در میانه بیست و شیش سالگیم فهمیدم باید تنها آدم مهم زندگیم خودم باشم. قرار نیست از این به بعد رو با حال خوب زندگی کنم. نه! بالا گفتم. من مردم. من رسیدم به آخرین مرحله نهنگ آبی. اون نقاشی نهنگ آبی که با تیغ کشیدم رو دستم دیگه مهم نیست درد داره یا نه. زشته یا نه. من مردم دیگه چیزی ازش حس نمیکنم. اون نهنگ آبی تویی...

اون برگه‌هایی که زدم رو در و دیوار و روشون اسم تو رو به رمز نوشتم، اهدافمو نوشتم. برنامه ریزی کنکورم رو نوشتم، برنامه ریزی کارام رو نوشتم همه رو کندم. چهار بار تا زدم و جرشون دادم. ریختم سطل زباله. اتاق من با همین تم سیاه و سفیدش قشنگه. با همون رد مشتایی که رو دیوار زدم که روشون پوستر چسبونده بودم که دیده نشه. بذار حالا ببینم. حالا هر روز ببینم که یادآور این باشه دیگه هرگز و هیچوقت و نِوِر دلمو به هیچ کسی خوش نکنم. منظورم دقیقا خودِ تویی.

تایم تراپیمو این هفته کنسل کردم و دیگه میوفته برای بعد از عید. میخوام تا اون موقع به حرفایی که تا الان زدم و دکتر زده فکر کنم. زیاد فکر کنم و یادداشت بنویسم از چیزایی که توی تایم‌های تراپی گفته شده. میخوام ببینم کجام الان. همونجا که به منشی دایرکت زدم که نمیام. رفتم سراغ فالوورها و فالووینگ‌ها، خیلیا رو آنفالو کردم و میکنم. از نزدیک ترین (مثلا) دوستام تا کسایی که ازشون وایب خوبی نگیرم. برام مهم نیست کسی با خودش فکر کنه اووو فلانی چرا منو آنفالو کرده! بذار بکنه! دلم نمیخواد دنبالتون کنم! من از این به بعد هر کاری که دلم بخواد انجام میدم. شاید تو فردا ببینی اینجا رو کامل پاک کردم و رفتم، شاید فکر کنی چرا دیگه بهت زنگ نزدم! شاید فکر کنی همه این کارای سنگ دلانه الان و احتمالا آینده از روی قصد باشه ولی نه... من حالا رسیدم به آخرین مرحله نهنگ آبی. حالا هرررر کاری دلم بخواد انجام میدم.

۰ ۰
روزمرگی:: نوشته شده در شنبه, ۲۵ اسفند ۱۴۰۳، ۰۲:۵۵ ب.ظ توسط آقای ربات
نظرات این مطلب

تعداد صفحات : -1

آمار سایت
  • کل مطالب : 0
  • کل نظرات : 0
  • افراد آنلاین : 8
  • تعداد اعضا : 0
  • بازدید امروز : 22
  • بازدید کننده امروز : 23
  • باردید دیروز : 125
  • بازدید کننده دیروز : 87
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 223
  • بازدید ماه : 216
  • بازدید سال : 4051
  • بازدید کلی : 4068
  • کدهای اختصاصی