loading...

آقای ربات

روزنوشت های یک ربات...

بازدید : 9
شنبه 17 اسفند 1403 زمان : 18:16
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

آقای ربات

امشب مراسم داریم، مراسم اختتامیه. چون امروز اخرین روز کاریلیتیوم بود. دلم براش تنگ میشه؟ هر روز ظهر به ظهر و بعضی وقتا صبحا هم اضافه میشد با اون زمختی مور مور کننده اش وقتی از گلوم میرفت پایین! ایی.. نه اصلا دلم براش تنگ نمیشه! اومده بود فکرای خودکشی تو سرم رو از بین ببره! یه وقتا زورم به زورش چربید و دکتر دوبرابرش کرد! الانم به زور بازنشسته اش کردم. باشه اقا شما بردی! من دیگه فکر خودکشی نمیکنم! هر کاری بگی گوش میکنم فقط دیگه منو نخور! لیتیوم با ابهته. اون قرص زمخته، اون قرص ترسناکه، همونی که 5 تا ازش بخوری تمومه! همونی که اگه توی خونت بره بالا خطرناکه! (محکم میزنم به پشتش) با خنده میگم تو بری کی دیگه حال ما رو بد کنه با هدف اینکه خوبش کنه؟ از لیوان تو دستش یه ذره میپره بیرون و با موهای جوگندمیش، با کت شلوار طوسی، کفشای براق مشکی، ساعت رولکس تو دستش و لبخند بی انتهاش میگه "هر وقت دلت برام تنگ شد، فکر خودکشی کن!" دستشو فشار میدم، لبخند صافشو با یه لبخند چروکیده جواب میدم و میگم "خداحافظ، لعنتی‌ترین قرص دنیا!"

۰ ۰
روزمرگی:: نوشته شده در جمعه, ۱۷ اسفند ۱۴۰۳، ۰۳:۳۶ ب.ظ توسط آقای ربات

تعداد صفحات : -1

آمار سایت
  • کل مطالب : 0
  • کل نظرات : 0
  • افراد آنلاین : 9
  • تعداد اعضا : 0
  • بازدید امروز : 30
  • بازدید کننده امروز : 31
  • باردید دیروز : 125
  • بازدید کننده دیروز : 87
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 231
  • بازدید ماه : 224
  • بازدید سال : 4059
  • بازدید کلی : 4076
  • کدهای اختصاصی