loading...

آقای ربات

روزنوشت های یک ربات...

بازدید : 4
چهارشنبه 14 اسفند 1403 زمان : 3:16
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

آقای ربات

دیدی از یکی خوشت میاد، سعی میکنی خودتو کاراتو شبیه اون کنی؟ مثلا اینکه مدل خندیدن من مثل تو شده بود؟ آره همون. این هفته که رفته بودم دکتر، دیدم رو شصت دست چپش یه چیزی انگار نوشته شده! گفتم دکتر اون تتوعه زدی؟ خندید! (خنده‌هاش خوشگله!) فرفریاش که منو یاد فرفریای تو میندازه رو داد یه طرف گفت نه من یه چیزایی یادم میره، اینجا مینویسم! و اون لبخندی که من رو لباش آوردم تا ته تایم ویزیتم رو لباش بود! من از دکترم خیلی خوشم میاد. برام قرص نور نوشته. میگه این قرص دلتو پر از نور میکنه. اما امشب یادم رفت زود بخورمش. باید مثل اون شم! اداشو در بیارم. پس خودکار آوردم رو شصت دستم نوشتم قرص نور یادت نره.

اما خب امشب رو یادم رفته بود بخورم. الان خوردم و باید تا قرص بعدی 2 ساعت فاصله بندازم. پس پفک آوردم فیلم ببینم تا دو ساعت بشه بعد آرامش پین شده رو قورت بدم و زود خوابم ببره...

۰ ۰
روزمرگی:: نوشته شده در سه شنبه, ۱۴ اسفند ۱۴۰۳، ۱۲:۳۸ ق.ظ توسط آقای ربات
بازدید : 6
سه شنبه 13 اسفند 1403 زمان : 16:36
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

آقای ربات

دبیرستانی که بودم خیلی دلم میخواد المپیاد ریاضیات شرکت کنم. برای همین همش کتابهای ریاضیات میخوندم. کتابهای مختلف از جبر و انتگرال و اینا گرفته تا هندسه. یه کتابی داشتم که خیلی خوب بود. در مورد آمار و احتمال بود. پشت جلدش نوشته بود:

اگر میخوای چیزی رو هیچوقت فراموش نکنی / یاد بگیرش و بعد سعی کن فراموشش کنی!

من هیچوقت المپیاد شرکت نکردم... اما این جمله همیشه یادم موند. و الان که اینجا واستادم، اگه برگردم عقبو نگاه کنم میبینم هر وقت سعی کردم چیزی رو فراموش کنم بیشتر بولدشده بیشتر کل ذهنمو درگیر خودش کرده. اولیش تو! تو منو به بازی گرفتی، تحقیرم کردی، خیلی چیزا ازم مخفی کردی، نسبت به اذیت شدن من بی تفاوت بودی، تلاش‌هامو ندیدی، خب اینا چیزی نیست که آدم باهاش یه آدم دیگه رو یادش بمونه! تو کاره‌‌‌ای نبودی. من سعی کردم فراموشت کنم، نشد و بزرگتر و بزرگتر و بزرگتر از چیزی که فکر میکردم رشد کردی تو مغزم. عین یه تومور!

نه اینکه بگم از این وضعیت ناراضی‌ام‌ها... نخیر... بنده هنوز گاوم. اگه یه کشاورز بودم و فکر تو هم گندم بود و قیمت گندم در کمترین حالت 10 سال اخیر بود، من هنوز داشتم به این فکر میکردم چند هکتار دیگه زمین بخرم و گندم بکارم :)

ولی واقعا فراموشی یعنی چی؟ خب بهش فکر کنی فراموشش نکردی، بهش فکر نکنی بیشتر توی یادت میمونه! پس؟ فراموشی یه توهمه؟ خودمون رو باید برای چند سالی که از عمر باقی مونده گول بزنیم؟ همیشه گول خورده باقی بمونیم؟ عین کرونا که اومد معده منو داغون کرد و هنوز که هنوزه دارم خودمو گول میزنم که خوب شدم! که یه ذره ترشی بخورم اشکالی نداره و معده ام هیچ طوریش نمیشه.

۰ ۰
روزمرگی:: نوشته شده در دوشنبه, ۱۳ اسفند ۱۴۰۳، ۰۱:۵۸ ب.ظ توسط آقای ربات
بازدید : 6
يکشنبه 11 اسفند 1403 زمان : 0:41
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

آقای ربات

زمانی که شروع کردم به خوندن کنکور، اتفاقاتی توی کشور افتاد، که به دنبالش اینترنت قطع میشد، جو فضای مجازی عوض شده بود، تا یه تبلیغ برنامه‌نویسی میکردی از صد جا بلاک میشدی کلی فحش میخوردی! و یه جورایی اصلا نمیشد کار کرد. درآمد من تقریبا صفر شد. خب چیکار میکردم؟ کتاب‌های کنکور گرون بود، پول مشاور از کجا بیاد؟ اصلا اونا رو ولش، خرج خونه از کجا درمیومد که ذهن آروم بشه و بشینه سر درس خوندن؟ غر نمیزنم ولی سخت بود دیگه... من بهت نگفتم ولی یه جا برای خریدن دو تا کتاب، لپ تاپمو فروختم! من! یه پسر عاشق کامپیوتر! یه برنامه‌نویس! فروختم لپ تاپمو کتاب‌ها رو خریدم میخوندم که به تو برسم. من بهت نگفتم... شاید همین اشتباه بود. نگفتم نگفتم الان بگم میشه منت رو سر فرفریت گذاشتن! حالا اینا رو ولش کن، امشب دکتر میگفت هنوز قبول نکردی که رفته؟ دکتر تو هم نمیدونی، نمیدونی من مواقعی که شب از دانشگاه میرفت خونه توی کوچه‌های تاریک، تماس رو بیشتر کش میدادم که خیالم راحت شه به سلامت رد شده از اون کوچه‌ها..! تو نمیدونی، اون نمیدونه، و هیچکدومتون نمیدونید حس ول شدگی وسط یه راهی که با صد خیال و آرزو و رویا تا نصفه‌ها یا شایدم بیشتر رفته بودیش یعنی چی. آره... آره برا تو که آسونه. امشب گفتم ترانکوپین چه تلخه! گفت اره؟ نمیدونستم! فقط مینویسی دیگه... بنویس دکتر. دو سه تا دیگه هم قرص اضافه کن بره.

۰ ۰
خاطرات:: نوشته شده در شنبه, ۱۱ اسفند ۱۴۰۳، ۱۰:۰۴ ب.ظ توسط آقای ربات
برچسب ها
بازدید : 5
يکشنبه 11 اسفند 1403 زمان : 22:01
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

آقای ربات

نشستم تو اتاق انتظار روانپزشک، یه خانومه باکلاس و از این لاکچری‌ها، نشسته کنارم، تا الان دو بار از ته دلش گفته خدایا شکر...! نمی‌دونم.. منم چیزای زیادی برای شکر کردن دارما... اینطوری نیست که تو دلم الان بگم خب اره دیگه، دلش خوشه نفسش از جای گرم میاد بایدم خدا رو شکر کنه. نه اینطوری نیست. من ولی چرا هیچوقت نگفتم خدایا شکرت؟ همیشه گفتم هر چی به دست آوردم خودم باعثش بودم. فقط خودم، خودم، خودم. تراپی هم همینو میگه. میگه من حالتو خوب نکردم، تو خودت اومدی، خودت پیگیر بودی، خودت داری کار می‌کنی پول در میاری که پول تراپی بدی...ولی خب من و اون نیروی برتر خیلی وقتا با هم تو جنگیم. خیلی چیزا من میخواستم اگر می‌تونسته کمکی نکرده. خیلی چیزا اون می‌خواسته و تو قانوناش بوده من پا گذاشتم روش. ولی بی انصافیه اگر بگم بهش اعتقادی ندارم... اما اون خیلی وقته دیگه تو زندگی من نیست...

۰ ۰
روزمرگی:: نوشته شده در شنبه, ۱۱ اسفند ۱۴۰۳، ۰۷:۲۱ ب.ظ توسط آقای ربات
بازدید : 6
شنبه 10 اسفند 1403 زمان : 1:51
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

آقای ربات

تقریبا همه به کسی که دورش خلوته و کسی رو نداره، دوستی رو نداره میگن تنها..! کسی که میاد خونه نمیتونه زنگ بزنه! باید با کلید در رو باز کنه! کسی که یه هفته اس سرما خورده و کسی حالشو نپرسیده. کسی که آخر این جاده کسی منتظرش نباشه. اما یه تنهایی مرتبه بالاتری هست که اولویت بالاتری داره، تنهایی توی درون آدم. اونجا که توی یه مهمونی شلوغ، یهو مغزت دکمه mute رو میزنه و به چیزی فکر میکنه نباید. اونجا که توی اوج پول و رفاه و امکانات خوب و خانواده خوب، کاری رو میکنه که نباید. یا مثلا همین امشب من که توی اوج خوشحالی و کار کردن و کاردستی درست کردن برای خواهرزاده‌هام، یهو گفت راستی از چیز چه خبر..؟ تو رو میگفت. یه ساختمون ده طبقه رو تصور کن. طبقه هم کف، یکی از ستون‌ها یهو میریزه، کل ساختمون میریزه روش. همونقدر ریختم... چی میگفتم بهش؟ به دروغ گفتم خوبه.. درس میخونه. میدونی؟ بعضی جای زخما مقدسه. نباید به کسی نشون بدی. حتی عزیزترینات... مامان من یک و نیم ساله ریختم... آوار شدم... اما نگفتم چون هنوز به سرپا شدن امید دارم. هنوز به یه پیام، یه تماس، یه ایمیل، یه لایک، یه ریکوئست از تو امید دارم. تقصیر خودته. خودت گفتی همیشه آدم باید امید داشته باشه.

۰ ۰
روزمرگی:: نوشته شده در جمعه, ۱۰ اسفند ۱۴۰۳، ۱۱:۱۴ ب.ظ توسط آقای ربات
بازدید : 6
شنبه 10 اسفند 1403 زمان : 14:41
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

آقای ربات

سلام!

بخش تهیه نسخه پشتیبان از وبلاگ، خاموشه. بخش اپلود توی فضای اختصاصی کار نمیکنه. اگر دیگه قراره کم کم این سرویس بسته بشه، بگین تا ما هم ننویسیم.

مچکرم.

۰ ۰
روزمرگی:: نوشته شده در جمعه, ۱۰ اسفند ۱۴۰۳، ۱۲:۰۳ ب.ظ توسط آقای ربات
بازدید : 9
جمعه 9 اسفند 1403 زمان : 3:01
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

آقای ربات

از اونجا که خاطره‌هام اینجا خواننده داره انگار! بذار یه خاطره از بچگیام تعریف کنم. بچه که بودم مثلا 4-5 ساله که بودم، مامانم میرفت از باغ مامان بزرگش آلو جمع میکرد، تبدیل به آلو خشک میکرد و میفروخت و پولش نصف نصف بود! اما راه باغ تا خونه خیلی دور بود خب، تازه راه هم نبود، همش باید از کوه و کمرها عبور میکردی! نزدیکی اون باغ مامان بزرگِ مامانم یه دوستی داشت که خب اجازه داده بود اونجا آلوها رو ببریم و ... اونجا از اون خونه‌ها بود که توش چند تا خونه‌اس و همه با هم زندگی میکنن. یه در قهوه‌ای قدیمی‌چوبی، وارد که میشدی یه جای تاریک، یه پله چوبی بغل دیوار بود که باید میرفتی بالا، بعد دست راستت یه پشت بوم بود که اونجا آلوها رو پوستشو میکندن و آماده میکردن و دست چپ یه راهرو مانندی بود که برای هر خونه یه در بود میرفتی داخل و... اونا یه خانواده بودن، چند تا داداش و آبجی با هم زندگی میکردن. یکی از بچه‌هاشون هم سن من بود که با هم بازی میکردیم. من از اون خونه خیلی میترسیدم. کلی تار عنکبوت همه جا بود یه دستشویی بسیار ترسناک و بسیار تیره و تاریک داشت! من همش میگفتم مامان بریم دیگه، ولی مامانم میگفت دیگه باید تحمل کنی.. با اینکه اونجا یه همبازی داشتم بازم خیلی بد میگذشت. اونا بچه‌های شر و شور بودن من خیلی آروم بودم، بهشون نمیخوردم. پس رفتم یه گوشه نشستم. دفعه‌های اولی که رفته بودیم اونجا، چیزی دیدم که شاید بشه گفت تا اون سن برای من ترسناک ترین چیز بود! یه پسر با پاهای بی حس و بی جون، خودشو میکشید و میومد بیرون. هیچوقت قیافه اش از یادم نمیره. چقدر ترسیده بودم! چون علاوه بر اینکه پاهاش بی جون بود، صداهای عجیب غریب هم درمیاورد، انگار نمیتونست حرف بزنه، و خب این صداها خیلی ترسناک بود! من داشتم از دور نگاهش میکردم، تا که دیدم یه مرد از اونور اومد بیرون، یه لگد محکم بهش زد و انگار شوتش کرد توی خونه! بهش گفت برو گمشو تو دیگه! بعد یکم نگاه کرد یکم بو کرد خونه رو، یه قیافه عصبانی گرفت گفت مامان! مامان بیا باز "این" خرابکاری کرده. پسره یه ناله‌های بدی میکرد، انگار هم خجالت کشیدگی اون خرابکاری رو تبدیل به گریه کرده بود، هم درد اون لگد رو که برادرش بهش زده بود...

اون پسره، 17-18 سال بعد از اون ماجرا مرد. قبل از اون زمانی که دیدم و بعد از اون و توی این 17-18 سال چند بار دیگه لگد خورده؟ چند بار دیگه با نفرت بهش نگاه کردن؟ چند بار دیگه خرابکاری کرده و کسی نیومده تمیزش کنه و توی همون شرایط ساعت‌ها سوخته؟ چند بار دیگه خجالت کشیده، گریه کرده، درد کشیده؟ هیچکس چنین لایف استایلی رو انتخاب نمیکنه! کی اونو مجبور کرده؟ اصلا برای چی؟ هدف چی بوده؟ هوم؟ بقیه که یه ورشون هم نبود، حتی مامانش! فقط انگار من بودم که از اون صحنه و صحنه‌ها و روزهای بعدش یه زخم روانی برداشتم که هنوز میبینی؟ میبینی چقدر با جزئیات یادمه؟ حالا فرض کن صداهایی هم یادمه که نمیتونم بنویسمشون...

من از باعث و بانی چنین زخم روانی، متنفرم. اوکی؟ مُ تِ نَ فِ رَ م.

۰ ۰
خاطرات:: نوشته شده در پنجشنبه, ۹ اسفند ۱۴۰۳، ۱۲:۲۴ ق.ظ توسط آقای ربات
بازدید : 7
پنجشنبه 8 اسفند 1403 زمان : 19:11
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

آقای ربات

یه چند وقتی میشه محض تفریح و سرگرمی‌طلای دیجیتال میخرم، بعدش خیلی وقتا شده که به این فکر کنم اگر میشد فهمید کی بخری که کمترین قیمت باشه و نگه داری خیلی خوب میشه! هی سرمایه ات میره بالا تر! حالا به پس انداز خیلی اعتقادی ندارم با این تورم‌ها، ولی الکی الکی نمیدونم چی شد نشستم پشت سیستم و یه اسکریپت نوشتم. یه اسکریپت که 15 قیمت آخر طلا رو ذخیره میکنه، میانگین میگیره، با قیمت الان مقایسه میکنه و بهت میگه قیمت الان از میانگین 15 قیمت قبلی کمتره یا بیشتر، خب اگر کمتر باشه احتمال اینکه بخری بعد زیاد بشه خیلی بیشتر میشه دیگه! تا که همینطوری بخری و نگه داری به امید خدا..! توی نسخه دوم اسکریپتم، میزان طلایی که دارم رو به همراه خریدهایی که میزنم هم به برنامه دادم تا بدونم چقدر تا حالا خریدم و الان چقدر شده. بعد اگر بیشتر از داراییم، خرید کرده باشم آلارم میده که هوی چه خبره! داری مال و منالتو آتیش میزنی :))) حالا من که خیلی توی این بازارها نبودم و خیلی هم خوشم نمیاد باشم ولی یه چیز دیگه هم امروز از دنیای اقتصاد یاد گرفتم اینکه قیمت جهانی طلا رو با نرخ انس طلا و قیمت دلار اگر حساب کنی و با قیمت توی ایران مقایسه اش کنی میفهمی‌که این حباب چقدره، مثلا امروز یه بار حساب کردم قیمت جهانی طلا 6 میلیون و 500 بود، اون موقع توی ایران 6 میلیون و 700 بود، حدود 200 هزار تومان حباب وجود داشت. اگر این حباب زیاد باشه و قیمت جهانی کمتر از قیمت توی ایران باشه باید بترسی که این حباب امکان داره بترکه و سرمایه‌ات به باد بره. اینم حالا امروز که خیلی حال ندارم ولی فردا به اسکریپتم اضافه میکنم...

کلا دنیای جالبیه! دنیای اقتصاد رو میگم. باید حواست به همه چی باشه، اون سر دنیا یه زلزله میاد اینور قیمت فلان چیز میره بالا! اثباتی بر نظریه اثر پروانه‌ای..! حالا شاید در آینده‌ای دور یا حالا نزدیک اسکریپتم رو تبدیل کردم به یه پروژه ماشین لرنینگ که قیمت‌ها رو با تحلیل داده بررسی کنه و با پردازش زبان طبیعی، اخبار رو هم رصد کنه و اونایی که حس میکنه رو قیمت‌ها تاثیر میذارن رو چک کنه، و یه پیشبینی تقریبا دقیق ارائه بده که کمترین ریسک وجود داشته باشه.... اگر این پروژه رو انجام دادم میام مینویسم کلا همه چی از یه فکر کوچولو شروع شد که چقدر خوب میشد اگر میتونستم بفهمم کِی طلا بخرم که ارزون باشه!

۱ ۰
پروژه‌ها:: نوشته شده در چهارشنبه, ۸ اسفند ۱۴۰۳، ۰۴:۳۱ ب.ظ توسط آقای ربات
بازدید : 6
چهارشنبه 7 اسفند 1403 زمان : 2:11
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

آقای ربات

چند شبی هستش که یه خوابی میبینم. یه خواب که توش یه خانواده کاملا جدید دارم! چند تا برادر خواهریم، یه گاراژ داریم که پاتوقمونه، من یه کامپیوتر عجیب غریب دارم، یه داداشم ماشین رنگ میکنه، یه خواهرم نینجاس، کلا انگار توی یه دنیای سایبرپانکقرار داریم. و این خواب خیلی عجیبه که دنباله داره! پریشب یه خوابی بود که دیشب ادامه اش بود! شاید امشب ادامه دیشب باشه! توی اون خانواده، مشکل زیاد داریم! مثلا دیشب یکی از برادرامون توی دردسر افتاده بود، بعد همگی ریختیم سر باعث و بانیش و آخ نگم برات..! نگم برات که چه حس خوبیه تنها نبودن! نگم برات که چه حس خوبیه یه خون توی چند تا بدن کنار هم جریان داره! وقتی از خواب بیدار میشم دلم براشون تنگ میشه...

یه زمانی که فکر میکنم در موردش هم توی همین وبلاگ نوشتم، خیلی خیلی دلم میخواست چند تا رفیق داشته باشم. خیلی دلم میخواست رفیقام رفیقای واقعی باشن. نه که یکی از سر کسب تکلیف چند ماه یک بار پیام میده، یکی هر وقت کار داره پیام میده، یکی سین میکنه جواب نمیده! و بعد اسم خودشونم گذاشتن رفیق! اما الان یکی پیام میده، مستقیم میره رو مخم. دلم میخواد سریع مکالمه تموم بشه برم سر بازی تتریس! تازه فورتنایت هم گذاشتم امشب دانلود بشه! شب هم که میشه خدا خدا میکنم سریع آلارم قرص ترانکوپین برسه، بخورم، و یک ساعت بعد کاش دوباره خانواده جدیدم رو ببینم!

۱ ۰
روزمرگی:: نوشته شده در سه شنبه, ۷ اسفند ۱۴۰۳، ۱۱:۳۲ ب.ظ توسط آقای ربات
بازدید : 11
سه شنبه 6 اسفند 1403 زمان : 22:56
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

آقای ربات

اولای آذر ماه سال قبل، به بهترین دوستت پیام دادم، گفتم میشه 5 ام یا 6 ام آذر بیاد پیش تو؟ که تنها نباشی؟ بهش پول دادم که برات کیک شکلاتی توت فرنگی هم بخره. چون نمیخواستم توی سالگرد داداشت، خیلی ناراحت باشی، خیلی تنها باشی. گفت خب من به چه بهانه‌ای برم پیشش؟ سریع تقویم نگاه کردم گفتم اون روز بزرگداشت سعدی شیرازیه! برو بگو اومدم این روز رو باهات جشن بگیرم....

اینو تو نفهمیدی... هیچوقت نفهمیدی... نفهمیدی حتی وقتی با بی معرفتی تمام رفته بودی، من هنوز به هر طوری شده میخواستم غم تو دلت کمتر باشه. تو هیچوقت نفهمیدی من چقدر دوسِت داشتم! حیف واقعا..! اون همه کارایی که من کردم، اون همه چشمایی که تو بستی! اون اولای آشنایی یادمه گفته بودی "خوش‌به‌حال‌کسی‌که‌با‌تو‌باشه!" حیف که نفهمیدی همیشه من با تو بودم. حتی وقتایی که نبودی و نیستی.

حالا با هر قرصی که میخورم، یکی از این خاطره‌ها رو بالا میارم. بیشتر از خودم بدم میاد! میدونم میدونم دکتر! این یه خطای شناختیه مغزه! بله میدونم کامل درساتو حفظم. ولی میدونی چرا من از خودم خیلی بدم میاد؟ فکر کن توی یه کوچه شلوغ همه واستادن و تو داری در میزنی صدا میزنی بیا در رو باز کن لطفا، و باز نشه این در..! شب نشه این صبح! همه نگات کنن! نه بتونی بری داخل نه بتونی برگردی! ولش کن دارم چت و پرت میگم. فراموشش کن.

۰ ۰
روزمرگی:: نوشته شده در دوشنبه, ۶ اسفند ۱۴۰۳، ۰۸:۱۷ ب.ظ توسط آقای ربات

تعداد صفحات : -1

آمار سایت
  • کل مطالب : 0
  • کل نظرات : 0
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 0
  • بازدید امروز : 13
  • بازدید کننده امروز : 12
  • باردید دیروز : 64
  • بازدید کننده دیروز : 65
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 88
  • بازدید ماه : 81
  • بازدید سال : 3916
  • بازدید کلی : 3933
  • کدهای اختصاصی